سيد محمد باقر برقعى

712

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى شاهدِ رومى به خدايت كه سزاوار * خَلقت بپرستند كه زيبا صنم استى از نرگسِ بيمارِ تو بيمار شدستم * وز زلفِ پريشانِ تو ، كارم بهم استى محروم ! دلت برده مگر لعبتى از نو * كاين‌گونه ، گه آشفته تو ، گاهى دژم استى ؟ از : محروم همدانى يوسف نداشت پيشِ جمالت وجاهتى * چون من نداده است به يعقوب حالتى بادِ صبا ! به آن بتِ نامهربان بگو * با عاشقانِ خويش خدا را عنايتى يعقوب خسته را نگران ديده روز و شب * كآرَد بشيرِ مصر به كنعان بشارتى در گل ز عطر آن گلِ رويت نمونه‌اى * و آبِ حيات از لبِ لعلت كنايتى خواهم كه بر تو عرضه كنم شرحِ حالِ خويش * ليكن نياوَرَد قلم و صفحه طاقتى از خاكِ آستانه‌ات اى بىوفا مران * ما را كه غيرِ عشقِ تو نبوَد جنايتى با خنده‌اى به مردهء سىساله جان دهد * هرگز چنين نداشت مسيحا كرامتى هر كار را عيان بُوَد آغاز و انتها * وين راهِ عشق را نه پديد است غايتى « محروم » ! شكوه تا بكى از جورِ گلرخان ؟ * پروانه سوخت و سر نزد از وى شكايتى